تبليغاتX
شعراي من
 

دستمون تو دست هم بود

غصه هامون كم كم بود

چشم نازت مال من بود

ديدن من قدغن بود

روزگار قهر و آشتي

هيچ كسو جز من نداشتي

روياي آسموني

قول دادي پيشم بموني

دست گرفتن تو زمستون

شونه من زير بارون

روزاي خيلي طلايي

روز ترس از جدايي

چشمون زدن حسودا

چشممو ن شد مثل رود ا

چيزي خواستيم از خدامون

مستجاب نشد دعامون                                     يادته

 

خوشه خشك اميد دل من ديگه ناي پا گرفتن نداره

تو هواي سرد روزگار آسمونم ديگه ماتم ميباره

چه اثر از اين نجابت كه ديگه اسير شبهام

بي ثر از اين صداقت كه هميشه تك و تنهام

من گرفتار غم تلخ غروبم از غم تلخ غروب دل من بي خبري

پشت اين پنجره ها تك و تنها بي فروغم از تموم ناله هام بي خبري

                                                                                                         شعراز فرخ

شب خاطره (فريدون مشيري)

 

در سكوت نيمه شب

ميگذشتيم از كوچه ها

رازگويان-هر دو غمگين

هر دو شاد

هر دو بوديم از همه عالم جدا

تكيه بر بازوي من ميداد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشي بر جان من ميريخت نرم

ناز آن بازوبه بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهيز و شرم

برق ميزد آرزوي يدلنشين

در دل من با همه افسردگي

موج ميزد اشتياقي آتشين

زير نور ماه دور از چشم غير

هر نفس صد راز مي گفتيم باز

در تب نا گفته ها مي سوختيم

نسترن ها از سر ديوار ها

سر كشيدن از صداي پاي ما

ماه مي پاييدمان از روي بام

عشق ميجوشيد در رگهاي ما

تا ميان كوچهاي با صد ملال

دست از آغوش هم برداشتيم

باز هنگام جدايي در رسيد

سينه ها لرزان شد ودلها شكست

خنده ها در لرزش لبها گريخت

اشك بر روي روياها نشست

چشم جان من بناكامي گريست

برق اشكي در نگاه او دويد

ماه را ابري به كام خود كشيد

تشنه,تنها,خسته جان اشفته حال

در دل شب مي سپردم راه خويش

تا بگيرم در غمش ديوانه وار

خلوتي ميخواستم دل خواه خويش....

 

|+| نوشته شده توسط م.موسوي در شنبه بیست و ششم دی 1388  |
 
 

منو تو

تو مثل اون موج صبوري كه وفا داره به دريا

من همون قايق شكسته م توي ساحل تك و تنها

تو مثل گلا ميموني كه عاشقن عاشق روي خدا

من همون بوته خارم بي تاب و خسته توي شنزار

تو مثل نوري ميموني كه سوسو ميزنه توي غمها

من همون بقضم كه سالهاست باد كرده توي دلها

تو مثل لبخندي ميموني روبروي تموم دردام

من اون بارونم كه هر شب ميباره از تو چشمام

تو مثل عشقي ميموني كه تو دل نوزادي جوونه كرده

اما من مثل مرده اي ميمونم كه كنج ديوار سرده سرده000

 

بي كسيم

تكيه به شونه هام نكن

من از تو افتاده ترم

ما كه به هم نميرسيم

بسه ديگه بذار برم

نميخوام كنج قفس

چادر غم سرت كنم

آخه حيف تو نيست

رخت سياه تنت كنم

من نه قلندر ميشم و

 نه نامي فرشته ها

نه برده حلقه به گوش

نه بهترين آدما

من عاشقم همينو بس

غصه نداره بيكسيم

قشنگي قصه ماست كه ما به هم نميرسيم..........

 

دوستت دارم

من افسانه عشق هاي كهن را زنده ميكنم

بي آنكه بخواهم مجنون من باشي ليلي وفادار تو خواهم بود

بي آنكه آرزو كنم در غم من اشك بريزي آرزو مندانه از غم تو خواهم مرد

حيف است كلام اخر ناگفته بماند بگذار آشكارانه بگويم       دوستت دارم......

 

خاطره هارو بيشتر نكن اگه تو هم ميخواي بري

مي خواي اصلا بگم كه بدون من قشنگتري....

 

خيلي سخته

خيلي سخته هر چي داشته باشي پاي كسي گذاشته باشي

خيلي سخته كه اونو دوست داشته باشي ولي بهش نگفته باشي

خيلي سخته تو شب با كسي آشنا شده باشي اما وقتي سحر شد

ببيني همرو خواب ديده باشي.....

 

اي كاش

كاش قطره اشكي بودم و در غمت شريك

كاش تو شهر قلب تو بودم غريب

اي كاش زندگي فقط با تو بودن بود كاش عشق را فهميدن بود....

 

يادت بيار

روز اول رو يادت بيار

تمام نامه هاموكنارت بذار

ببين خرابتر از من پيدا ميشه

هيشكي برات اينقدر شيدا ميشه

قولايي كه به من دادي رو يادت بيار

گفتي دلمو نگير به بازي رو يادت بيار

گذشتم برات مهم نبود

اما مردونگي هات خيلي كم بود

يادت ميادگفتي لايق تو نيستم

منم گفتم هر طور باشي پات واي ميستم

اما چرا دروغ گفتي كه فقط منو داري

كه حالا منو تو غمها بذاري

عاشقيم قدآغوش تو نبود

هيچ وقت نميشه اين زخم بهبود.....

 

در جواني ناله كردم هيچ كس نگاهم نكرد

ارزوي مرگ كردم مرگ هم يادم نكرد

زندگي زندان عشق است وبدان دل باختهايم

خوبيهاش را نديديم با بديهاش ساخته ايم......

|+| نوشته شده توسط م.موسوي در جمعه بیست و پنجم دی 1388  |
 
 
بالا