منو تو
تو مثل اون موج صبوري كه وفا داره به دريا
من همون قايق شكسته م توي ساحل تك و تنها
تو مثل گلا ميموني كه عاشقن عاشق روي خدا
من همون بوته خارم بي تاب و خسته توي شنزار
تو مثل نوري ميموني كه سوسو ميزنه توي غمها
من همون بقضم كه سالهاست باد كرده توي دلها
تو مثل لبخندي ميموني روبروي تموم دردام
من اون بارونم كه هر شب ميباره از تو چشمام
تو مثل عشقي ميموني كه تو دل نوزادي جوونه كرده
اما من مثل مرده اي ميمونم كه كنج ديوار سرده سرده000
بي كسيم
تكيه به شونه هام نكن
من از تو افتاده ترم
ما كه به هم نميرسيم
بسه ديگه بذار برم
نميخوام كنج قفس
چادر غم سرت كنم
آخه حيف تو نيست
رخت سياه تنت كنم
من نه قلندر ميشم و
نه نامي فرشته ها
نه برده حلقه به گوش
نه بهترين آدما
من عاشقم همينو بس
غصه نداره بيكسيم
قشنگي قصه ماست كه ما به هم نميرسيم..........
دوستت دارم
من افسانه عشق هاي كهن را زنده ميكنم
بي آنكه بخواهم مجنون من باشي ليلي وفادار تو خواهم بود
بي آنكه آرزو كنم در غم من اشك بريزي آرزو مندانه از غم تو خواهم مرد
حيف است كلام اخر ناگفته بماند بگذار آشكارانه بگويم دوستت دارم......
خاطره هارو بيشتر نكن اگه تو هم ميخواي بري
مي خواي اصلا بگم كه بدون من قشنگتري....
خيلي سخته
خيلي سخته هر چي داشته باشي پاي كسي گذاشته باشي
خيلي سخته كه اونو دوست داشته باشي ولي بهش نگفته باشي
خيلي سخته تو شب با كسي آشنا شده باشي اما وقتي سحر شد
ببيني همرو خواب ديده باشي.....
اي كاش
كاش قطره اشكي بودم و در غمت شريك
كاش تو شهر قلب تو بودم غريب
اي كاش زندگي فقط با تو بودن بود كاش عشق را فهميدن بود....
يادت بيار
روز اول رو يادت بيار
تمام نامه هاموكنارت بذار
ببين خرابتر از من پيدا ميشه
هيشكي برات اينقدر شيدا ميشه
قولايي كه به من دادي رو يادت بيار
گفتي دلمو نگير به بازي رو يادت بيار
گذشتم برات مهم نبود
اما مردونگي هات خيلي كم بود
يادت ميادگفتي لايق تو نيستم
منم گفتم هر طور باشي پات واي ميستم
اما چرا دروغ گفتي كه فقط منو داري
كه حالا منو تو غمها بذاري
عاشقيم قدآغوش تو نبود
هيچ وقت نميشه اين زخم بهبود.....
در جواني ناله كردم هيچ كس نگاهم نكرد
ارزوي مرگ كردم مرگ هم يادم نكرد
زندگي زندان عشق است وبدان دل باختهايم
خوبيهاش را نديديم با بديهاش ساخته ايم......
|
+| نوشته شده توسط
م.موسوي در جمعه بیست و پنجم دی 1388
|